اندکی با خیام
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را
پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا
پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست
آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان
دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را
فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان
را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!...
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری
نیست و از او دور شد .
مطلب از وبلاگ صداي رياضي
+ نوشته شده در هفدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 15:53 توسط زهره حق شناس
|
پروردگارا